|
یک جرعه عطش
|
||
|
وب نوشته ها |
بحثي كه ملاحظه خواهيد كرد يك نظريه خيلي ساده ولي مهم هست كه اسمش رو گذاشتم:
قلمروي مردان ، زنان قلمرو
تا بحال به اين موضوع فكر كرديد كه اگر خانومها فقط به كارها و مديريت امور داخلي خونه بپردازند و از اشتغال بيروني دست بردارند چه اتفاقاتي مي افته؟
من به شما ميگم ، تقريباً تمام مشكلات محصول قرن اخير بشريت برطرف خواهدشد!!!
با بررسي و مرور نوشته ها و اسناد بدست آمده در جوامع مختلف بشريت ، قريب به اتفاق، زن و مرد اينگونه تعريف شده بودند كه مرد كسب كننده درآمد براي خرج خانواده باشد و براي اينكار با خارج از خانه داد و ستد داشته باشد و زن با مديريت داخلي خانه اين درآمد را به درآمدهاي حاصل از محصولات خانگي خودش اضافه نموده و به نحو مناسب خرج و حتي پس انداز نمايد. اين رويه تا همين ۱۰۰ سال پيش يك امر كاملاً عرف حتي در جوامع غربي بوده و رفتارهايي غير از اين تقريباً از اواخر قرن نوزدهم شروع به شكل گرفتن نموده تا اينكه به وضعيت امروزي تبديل شده است.
تا همين جا رو داشته باشيم ، احتمالاً اين بحث رو در چند پست ادامه ميدم و از دوستان معدود خوبم كه سري به اين وبلاگ مي زنند دعوت مي كنم با شركتشون در اين بحث حالشو ببرند ![]()
لطفاً به تصاوير زير هم توجه بفرماييد:





تابعد ![]()
![]()
عاشقش بودم ، يه روز تو محوطه دانشگاه وايساده بودم ناهار كوفت ميكردم ، از دور ديدمش ، داشت به سمت بوفه ميومد، لبامو پاك كردم و لقمه سيب زميني پيازداغو گذاشتم تو كيفم ، يه وري تكيه دادم به درخت و يكي از جزوه هامو باز كردم و وانمود كردم دارم ميخونمش ، نزديك شد ، اومد سمت من ، زيرچشي هواشو داشتم
، در كمال ناباوري با لبخند زيبايي سلام كرد ، خيلي صميمي و حين احوالپرسي دستشو به سمتم دراز كرد ، نيشم تا بناگوش باز شد ، به زحمت هيجاناتمو كنترل كردم و با روي باز جواب دادم :
سلام خاطره خانوم
، ممنونم شما خوبين؟ كه يهو ديدم اخماش رفت تو هم و از كنارم ردشد و چيشششششششش كنان رفت. برگشتم به سمتش كه ديدم برادرش پشت سر من منتظر خاطره خانومه! ....![]()
چيه؟ به دو تا چك چپ و راست كه نمي گن كتك!!!! ![]()
مطلب سوم پست قبل بنا به درخواست سردار رادان و اشاعه فساد نزد بي جنبگان و كج فهمان حذف گرديده است!!!
تفاوت ديدگاه و برداشت نادرست هميشه و در همه جا وجود داره ، چه می شود كرد.

دوشنبه ۳۰/۷/۸۶ ساعت ۱۲:۰۰
يك حكايت جالب از محمد رضا :
در زمان خفقان حاکم بر شرق، یک کارگر آلمانی تصمیم گرفت برای کار به سیبری برود. با توجه به اینکه میدانست همه نامه ها و مراسلات توسط اداره سانسور مطالعه میشود، با دوستانش قرار گذاشت:
"در نامه هایی که می فرستم، اگر با رنگ آبی نوشتم بدانید که راست است. اگر با رنگ قرمز نوشتم بدانید که دروغ است!"
یک ماه گذشت و دوستان نخستین نامه را دریافت کردند:
"سلام دوستان عزیز. اینجا شگفت انگیز است. غذا و خوراکی بسیار فراوان است. آپارتمانها بزرگ و با سیستم گرمایش مناسب هستند. سینماها فیلمهای غربی پخش میکنند و دختران زیبا، آماده برقراری هر نوع رابطه ای با انسان هستند! تنها چیزی که اینجا پیدا نمیشود، جوهر قرمز است."
يك داستان +۱۸ از فؤاد:
رضا رو جلوی کافی شاپ پیاده کردم، با خنده بهم گفت: "حالا بیا بریم، شاید اونم پیداش شد"، گفتم: "حالم از هرچی والنتاینه بهم میخوره، حالم از اونم بهم میخوره، یه روز تو هم میفهمی" گفت: "برو بابا دلت خوشه" درو بست و رفت، حوصله هیچ کسو نداشتم، همین یه هفته پیش داشتیم واسه امروز نقشه میکشیدیم، نفهمیدم چی شد، به چه بهونه ای منو ترک کرد، دیگه برام مهم نبود، داریوش میخوند: "رو میکنم به آینه، رو به خودم داد میزنم، ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم" به سمت خونه میرفتم، سعی میکردم بهش فکر نکنم، میخواستم امروز رو واسه خودم حال کنم، به کنار خیابون نگاه کردم، امروز شلوغتر از روزای دیگه بود، زنا وایساده بودن و هیچ کسی سوارشون نمیکرد، به چهره هاشون نگاه کردم، یه جور احساس ترحم بهم دست میداد، واسه من که میخواستم والنتاینمو خیابونی سر کنم گزینه های زیادی بودن، اگه ترمز میکردم معلوم نبود چند نفر سوار ماشین میشدن، با خودم گفتم کاشکی میشد واسه همشون یه خرس کوچولو و یه جعبه شکلات میخریدم، اما نه مشکلشون مطمئنآ خرس و شکلات نبود، چجوری بین اینا واسه امشب یکیو انتخاب میکردم، خیابونو دور زدم، برگشتم، تصمیم گرفتم اولین کسی که بهم لبخند زد رو سوار کنم، نگاه کردم، کلکسیونی بود واسه خودش، سبز، سفید، صورتی، بنفش، آبی، چقدر آرایش کرده بودند، ولی پشت این آرایشها چقدر معصوم به نظر میومدن، یه لحظه دیدم یکیشون خندید، مانتوی کوتاه و تنگ آبی روشنی پوشیده بود، موهای مشکیش رو از زیر روسریش بیرون داده بود و چشمای روشن داشت، ترمز کردم، شلوغ شد:
- من ده تومن بیشتر نمیخواما...
- ده تومن چیه بابا، پنش تومنم بدی میگیم خدا برکت بده...
- اصن من مجانی میام، مشتری میشیا...
- باز ک... و شعر گفتی، مجانی به چه دردت میخوره؟
- ...
به همشون لبخندی زدم و به مانتو آبیه اشاره کردم بیاد بالا، قهقهه ای زد و گفت ما که بارمونو بستیم، واسه همتون دعا میکنم، نشست تو ماشینو گفت: "را بیفت عسل، که الان ماشینت لوله میشه ها"، بهش نگاهی کردم، خندیدمو راه افتادم، "مرده شور این خارجیا رو ببرن با این والنتاینشون، تاسوعا، عاشورا هم انقده بیکار نمونده بودیم، این پسرای قرتی هم که روزای دیگه پدر ما رو سر چونه زدن در میارن، امروز با دوست دختراشون رفتن عشق بازی، نمیدونم این دخترای ساده چجوری با این پسرا دوست میشن"
- تو چرا هیچی نمیگی فدات شم؟
: چی بگم مثلآ؟
- اسم من شادیه، اسم تو چیه؟
: سیاوش.
- بذار ببینمت، آره شبیهش هستی.
: شبیه کی؟
- سیاوش شمسو میگم نه قمیشی ها!
: آهان از اون لحاظ!
- نه از این لحاظ، ببین ما امروز میخوایم عشقولاین کنیم، داریوش سرور ماست، اما الآن حالگیریه، بذار ببینم چیا داری...
داشبورد رو باز کرد که عکس هما افتار رو پاش، " اوکی، ایشون جی اف شمان؟ پس الآن کجان خانوم خوشگله؟"
: اصلآ حرفشو نزن، عکسشم پاره کن بریز بیرون.
- بگو پس، قهرین، وگرنه که منو سوار نمیکردی، الان داشتی تو کافی شاپ بستنی میزدی، وای چقده دوست داشتم الان تو کافی شاپ بستنی بخورم و یه بسته شوکولات کادو بگیرم، بیخیال بابا ما رو چه به حرفای عشقولانه، عکس این دختره رو هم پاره نمیکنم، یه دفه دیدی آشتی کردین، خب ببینم بیژن مرتضوی بد نیست، آهان بیا...
"ای مطرب دلخسته عاشق، بزن زخمه بزن تار، که عاشق شدم انگار"
جلوی خونه ماشینو پارک کردم و گفتم رسیدیم، گفت: "آها، بدک نیست، تو هم اخماتو وا کن که حوصله ندارم، ببین چه مامان شدم من، خب بریم" رفتیم تو، مانتو و روسریشو دراورد، تاپ نارنجی تنگی تنش بود با شلوار لی، بد نبود، سرو زبون داشت اما بدنش نشون میداد هنوز تازه کاره، "خب تو بشین، من به خاطر فداکاری سیاوش گونت همه کارا رو میکنم، اول بذار ببینم تو یخچالت چی پیدا میشه، ای بابا دریغ از یه سی سی آبجو، خب عب نداره من با همین آب خوردنم مست میکنم"، پارچ و لیوان آب رو گذاشت رو میز، نشست کنارم، دستاشو رو دستم حس کردم، "اه بابا تو چه بیحالی، ولی همچین سانفرانسیسکویی ببرمت که تا آخر عمرت یادت بمونه" لباشو گذاشت رو لبام، چشمام به چشمای روشنش افتاد، چقدر دوست داشتنی و معصوم بود، "صبر کن، پیشگیری یادمون رفت، کاندومات کجاست" "تو کشوی میز" "اوکی، من میرم بیارم" "اوه، همه کلکسیون تمبر و کبریت دارن، این رفیق ما رو ببین، بابا اینکاره ای ها" "با اسانس توت فرنگی، خوش به حال..." کم کم داشتم با حرفاش حال میکردم، از این حرفش چنان خنده ای کردم که گفت: "اه، شما خنده ام بلدی جیگر، بازم از این حرفا میخوای بزنم؟"
: آره، منو حرفات داره سر حال میاره، چقدر خوبی تو
- تازه کجاشو دیدی، میخوام حالت بیارم اساسی، که دیگه همش واسه سفر به سانفرانسیسکو به من زنگ بزنی
: نه بابا، یه خورده خودتو تحویل بگیر
- نه عزیز، تو این دنیا غیر خودمون هیش کی تحویلمون نمیگیره، ولی مشک آن است که خودش حال بده، بعدش میفهمی
: خب، دیگه اینقدر پر حرفی نکن، بیا اینجا
- من که از خدامه، تویی که حرف میکشی از من، ولی وقتی سرحالی چه باحالی!
باز تو چشاش نگاه کردم، چه حسی بود نمیدونم، حتی توی اوج صمیمیت با هما هم این حس بهم دست نمیداد که الآن، "الآن همه دخترا از دوست پسراشون یه خرس کوچولو کادو گرفتن، ولی خوش به حال منه که تو بغل خرس گنده ای مث توام" اومد تو بغلم، دکمه های پیرهنم رو باز کرد، بازوهاشو گرفتم، تب همه بدنمو گرفت، "اوف، تو چقده یخی" "آره دیگه، من خیلی خونسردم" "پس غورباقه ای دیگه" بازم خندم گرفت، یه چیزی بیشتر از همخوابه شدن باهاش بهم لذت میداد، دست کشیدم توی موهای مشکیش، لبش رو لبم بود، پیرهنم رو در اورد، "خب زود باش دیگه، منو ببین"، به بدنش نگاه کردم، از بالا به پایین، از پایین به بالا، باز به چشماش رسیدم، "خیلی کندیا، میخوای خودم درآرم؟" شیطنت توی وجودش موج میزد، نمیدونم چرا دیگه نمیخواستم ازش لذت مادی ببرم.
: شادی
- چیه عزیزم، تو که منو کشتی، یه چند هزار تومن که انقده معطلی نداره
: شکلات دوست داری؟
- آره، چه جورم، مخصوصآ که شکلات سیا جون باشه!
: جدی میگم، میخوای والنتاین داشته باشی؟
- چی میگی بابا، ما رو چه به این حرفا، بیا سفرمونو بریم!
: عروسکم دوست داری؟
- نه مث اینکه جدی جدی یه چیزیت شد یه دفه، آره عزیزم، من شکلات دوست دارم، عروسکم دوست دارم، کادو هم دوست دارم، دوست دارم مث همه دخترا والنتاین داشته باشم، یه دوست پسر فدایی داشته باشم، دوست دارم عاشق باشم، که چی؟
: خب حاضر شو پس، بریم کافی شاپ!
- سیاوش چی میگی؟ من و تو، حالت خوبه؟
: معلومه که حالم خوبه، بهتر از این نمیشه.
...
حالا توی ماشین بودیم و بیژن مرتضوی میخوند:
میون خواب و بیداری، تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق، که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم، به من گفتی نمیدونم
چگونه میشه عاشق شد، تو این دنیای بیزاری
نشو عاشق، نباش عاشق، نگو حتی دوسم داری
ولی بی عشق چه خواهی کرد...
انواع س.ک.س
(اين مطلب بنا به درخواست سردار رادان حذف شد!!!)
مِدونی؟ یک چیزهایی هست که جور درنمی آید ، لعنت بر این شایعه پردازهای مزدور روشنفکرنمای خبرنگارنمای ولگرد!!! که وجهه مملکت را ضایع جلوه میدهند!
ما همینجا مراتب تشکر خود را از مقامات مهرورز و مهربانمان ابراز می کنیم ، پاچه هایشان را هم می خارانیم ، تا کور شود آن دشمنِ دوست نما که نتواند دید.اصلاً ای عزیزان دل برادرِ مقام دار ، تقاضا می کنیم این روشنگری هایتان را ادامه بدهید ، ثواب دارد ، بالاخره یکی باید پیدا شود برعلیه تبلیغات منفی استکبار جهانی قد علم کند و با مشتی محکم ، زِرت بکوفد توی دهانشان.
چونان تبلیغ کرده بودند که تا دو سه ماه پیش فکر میکردیم "ازدواج" یا همان عروسی ، یکی از مشکلات جوانان جامعه است! درحالیکه نه تنها مشکل نیست ، یکی از اعمال رایج و پیش پا افتاده ، همین ازدواج است که اگر رواج آن کنترل نشود ممکن است به معضلی بزرگ تبدیل شود!
الان هم ، نشسته اند زحمت می کشند ، وقت میگذارند تا موقتی هایش کنترل شود تا همینجوری زرت و زرت نکنند ، مالیاتش هم ندهند! تازه دارند یه فکری هم می کنند که همینجوری الکی و به همین آسانی ، ملت مجددش رو نکنند...اگر مشکل است ، پس مجددش چیست؟!! یک عده ای هم دارند برنامه ریزی می کنند تا جلوی مزاحمتهای خیل عزیم کاروانهای عروسی را بگیرند!
بعله آقا مشکل ، ساماندهی و برنامه ریزی اصولی برای موقت و مجدد و کاروانها و تالارها و ... بود که آنهم همانند بقیه مشکلات قبلی مردم در آستانه رفع و رجوع می باشد! و تبلیغاتچی های غرب گرا همچنان سیاه نمایی می کنند...
من هم مثل مسعود پارسای عزیزم نفهمیدم که این برادر از چه چیز این خانومها عکس میگیرد:

داستان مدیر عامل و مدیر مالی اکثر شرکت ها ، داستان راننده تاکسی و ریش شه ، گویند راننده تاکسیه یه ریش خیلی بلند گذاشته بود که بعضاً مزاحمش هم بود ، موقع پیچیدن گیر میکرد لای فرمون و .... یه بابایی بهش میگه برادر این ریش به این بلندی رو واسه چی گذاشتی که اذیتت هم کنه آخه ؟ جواب داد اینو گذاشتم تا هر موقع کسی خواست فحشی چیزی حواله کنه به این ریشمون حواله کنه ، به خودمون و خوار مادرمون کاری نداشته باشه دااش........
خیلی های دیگه هم نقش این ریش رو واسه صاحابشون یا همون مافوقشون بازی میکنن!!!!!!
پ.ن.۱: البته این ریش ربطی به ریش خود ما نداره! در واقع به هیچ ریش دیگه ای ربط نداره!
رفیقی داریم خیلی باحال ، تعریف میکرد که واسه مشورت درباره ساختن کارخونه میره پیش مدیرعامل یکی از این کارخونه های معروف صنایع غذایی : رفتم داخل و در حین احوالپرسی و معرفی ، دستمو دراز کردم برای دست دادن باهاش ، این یعنی اینکه من میدونم دردنیای صنعت اشکال نداره دست دادن با یک مرد و مسائل مهمتری وجود داره ، وقتی روی کاناپه نشستم ، یه پامو انداختم روی یه پای دیگه م ، این یعنی اعتماد به نفس ، یه نخود (احتمالاً واحد مو باشه) از موهای مش کردمو از گوشه روسری ام دادم بیرون ، این یعنی من اونقدر پولدار هستم که موهامو مش کنم ، کیف گرون قیمتمو که با هزار بدبختی خریده بودم انداختم روی پام ، این یعنی اینکه این کیفشه ببین توش چه خبره و ........ من مطمئنم این دوست من موفق میشه و آخرش با هیچی کارخونه میزنه ، جالب این که امروز خبرداد زمین موردنیاز رو که میخواسته ، جهاد کشاورزی موافقت کرده بهش واگذار کنن تو شهریار ..... اونایی که با این ادارات دولتی سروکار داشتن میدونن گرفتن زمین برای ساخت کارخونه چه مکافاتی داره ، خوشحال شدم ، دوست من به بیماری ام اس هم مبتلاست، هنوز هم دو ترم از دانشگاهش مونده ، دو تا بچه دوقلو هم داره ...... تلاش و امید یعنی این ، معنی واقعی "سخت نگیر" یعنی این.... ولی یه جاش خیلی برام سنگین تموم شد ، اونجا که میگه پولاتو جمع کن سال دیگه هم هیچ برنامه ای نذار که باید بیای کمک من بسازیمش ، میدونی کمرم شکست ، چی میشد همه زنا مثل یانگوم بودن ....
نترس و با مشکلات رو در رو بایست ، هیچ مانعی اونقدر بزرگ نیست که ناامیدت کنه

اگه وقت کردید این داستان رو بخونید: اطلاعات لطفاً
و این مطلب: بیایید پیش داوری نکنیم
و این یکی: کلاس فلسفه و توپ گلف
یادآوری فرهنگ (۸)
چه خوبه پنجشنبه ها ، دوسش دارن بچه ها ، شبش رو خوب می خوابن ، در انتظار فردا...
یعنی بابا مامان یه چیز دیگه رو هم فراموش نکنن و اون تفریح ما بچه هاست
جمعه ۲۶/۴/۱۳۸۶ ساعت ۱۶:۳۰
قاليباف، شهردار تهران: مديري كه شبي دو ساعت بخوابد، عقلي براي كار كردن ندارد.
ابن محمود: بيشتر هم بخوابد فرقي نميكند.
حداد عادل، رييس مجلس: اگر زير سر مردم بالش نرمي گذاشته شود، مشكلات حل نخواهد شد.
ابن محمود: مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان. همين بالش خودمان را نگيريد، توقع بالش نرم شما را نداريم.
پورمحمدي، وزير كشور: چند روز پيش وقتي به قم ميرفتيم، در اتوبان سرعت ماشينها كم بود. اين خود تحول فرهنگي بزرگي است.
ابن محمود: اين هنوز از نتايج سحر است. تحولات فرهنگي بزرگتر در راه است.
به نظر می رسد حضرات دیشب بدلایلی کمتر از دوساعت خوابیده اند.....
بگذار سر روی سینه ات بگذارم بجای بالش نرم ، دُکی جون ، تو فقط جلوتر نرو که چماق توی سرمان نکوبی یک وقت!
اگر تو اتوبان قم بودید و دیدید مردم با سرعت زیاد می رانند ، یا خبر ندارند از حضور آجان های دوربین بدست ، یا مبلغ جریمه را نمی دانند ، یا هنوز دچار تحول فرهنگی بزرگ نشده اند ، یا شما خیلی یواش می رانید ، یا ماشین وزارتخونه اون دور و برا نیست ، یا اصلاً اونجا اتوبان قم نیست.....
یادآوری فرهنگ (۷)
با سرعت بالا رانندگی کردن خطرناکه حـ.......
ماشینو روشن میکنم ، چراغ هشدار بنزین روشنه ، تصمصیم میگیرم قبل از اینکه برم سر قرار(فکر بد نکنین ، قرار کاریه!) یه سری به پمپ بنزین بزنم ، وارد بزرگراه میشم ، هنوز تو دنده سه بودم که صدای نکره ای از پشت بلندگو داد میزنه: پیکان سفید تهران الف بزن کنار ، مات و مبهوت یواش میرم کنار و توقف میکنم...
+ سلام جناب سروان ، چی شده؟
- سلام و کوفت ، بیا پایین کارت شناسایی ، گواهینامه ، معاینه فنی ، کارت ملی ، کارت سوخت ، مجوز طرح ، عقدنامه و بقیه مدارکت هم بده بیاد
+ آخه سرکار چی شده ، اینجا که تا دیروز طرح نبود، من که تنهام عقدنامه واسه چی؟
- حرف نزن بینیم بــــــــــــا ، همینارو بده فعلاً، این بیست هزارتارو هم پرداخت میکنی تا یادت بمونه مدارکت همیشه همراهت باشه
یه نفر دوربین بدست میاد جلو یه نیگاه عاقل اندر سفیه میندازه به من و رو به افسر میگه: اینه قربان؟ بگیریم؟ باید زودتر بگیریما وگرنه برای پخش نمیرسه دوباره....
- آره ، بگیر
+ چی رو بیگیره جناب سروان ؟ دوربین مخفیه؟ آقاجان ولمون کن بریم ما کاروزندگی داریم برید سراغ یکی دیگه ....
- پلیس بزرگراهه ، شما مثل اینکه متوجه نیستی برادر ، یه ساعته داری تو اتوبان لایی بازی میکنی ، فکر میکنی شهر هرته؟ آره؟
از تو بیسیم : سرهنگ جون قربونت برم چرا اینو گرفتی ، یارو داره میره تو وایسادی به کی گیر دادی برادر؟ هلیکوپتر ماهم داره بنزینش تموم میشه ، برمیگردیم پایگاه.
- آقا بگیر مدارکتو بزن به چاک ، ببین چه جوری وقت مارو تلف کردی طرف فرار کرد...
ازشون عذرخواهی میکنم ، قبض جریمه هم میذارم تو جیبم و میرم سمت پمپ بنزین. تو جایگاه از ماشین پیاده میشم ، عینک آفتابیمو رو صورتم جابجا میکنم ، یه نگاه یه وری میندازم به ماشینای اطراف و کارت سوختمو میچرخونم و خیلی باحال فرومیکنم تو دستگاه ، با چهره ای پر از غرور ، شروع میکنم به بنزین زدن ، یه صدایی که با قرقر موتور تریل قاطی شده از پشت داد میزنه: زود باش ما وقت نداریم بچه قرتی.
برمیگردم ، مثل فیلمای هندی با حرکت آهسته سرمو میچرخونم سمتش تا بهش بگم واستا تا نوبتت بشه جوجه! ولی با دیدن صحنه تصمیمم عوض میشه و از اینکه خیلی سریع تونستم خودمو متقاعد کنم از خودم تشکر کردم.
+ بله بله الان ، بفرمایین این خدمت شما...
خیلی وقت بود آدم با دو و نیم متر قد و یک و نیم متر پهنا ندیده بودم.
پول بنزینو که حساب کردم دیدم یارو نیست باخودم گفتم بیچاره ترسیده در رفته ، خواستم کارتو بردارم دیدم نیست ، تازه فهمیدم جریان چی بوده. سریعاً زنگ میزنم تا کارتو باطل کنم. حال میکنم و البته بیشتر تعجب میکنم که با اولین زنگ گوشی رو برمیدارن...
+ الو آقا کارت سوخت بنده رو دزدیدن ، می خواستم بی زحمت باطلش کنم.
- بله خواهش میکنم لطفاً یادداشت بفرمایین: پاکت کارت سوخت ، سند ماشین ، کارت ماشین ، کارت بیمه ، خلافی ، سند محل سکونت ، آخرین قبوض پرداخت شده آب و برق و تلفن و موبایل ، شناسنامه ، کارت ملی ، ملی کارت ، کارت پارسیان ، مهرکارت ، عقدنامه ، کارت پایان خدمت ، استشهاد محلی ، دفترچه خوابار ، گواهی عدم بدهی وام از کلیه بانکها ، تسویه حساب دارایی سال گذشته و خوداظهاری مالیاتی امسال ، همشون اصل با دوسری کپی از تمام صفحات بیارین اینجا ظرف ۲۴ ساعت باطلش میکنیم.
+ آقا چی میگی ، سه روز طول میکشه اینارو تهیه کنم.
- حالا شما بعضی هاشو هم نیاوردی اشکال نداره ، همینجا خشکه حساب میکنیم...
+ آخه برادر من تا ۲۴ ساعت دیگه که آقا دزده همه بنزین منو مصرف می کنه.
- بله میدونم این اقدامات برای شارژ چارماهه دیگه تونه اخوی ، ایندفعه که گذشت.
سریع می پرم تو ماشین تا برم مدارکو آماده کنم. ولی یاد قرارم می افتم. بی خیال میشم در ماشینو قفل میکنم و برمیگردم که ییهو حس میکنم کتفم با یه چیز نرمی برخورد میکنه ...
- آآآآآآآیییییییییی گنده بک ، کوری مگه؟ سینه م ترکید......
+ عذر میخوام آبجی ...
- چی چی عذر میخوام عوضی اراذل...
یهو با خروج این کلمه از دهن خانومه همه چیز بحالت سکون در میاد، جمعیت نگاهشون به سمتی میچرخه ، در امتداد نگاهشون ، نگاه من هم میچرخه ، سه تا پلیس هیکلی با نقاب به سمتم می اومدن...
- شنیدیم یکی از اراذل اومده این اطراف ...
خانومه مثل دخترکوچولوهایی که باباشونو دیدن پرید سمتشون و گفت آره برادرا، اوناهاش اون مرتیکه اونجاست... همه نگاهها به سمت من برمیگرده ، میچرخم و پشت خودمو نگاه میکنم ببینم این اراذله کیه ، ولی کسی نیست ، متوجه شدم چه بلایی داره به سرم میاد ، کاری از دستم برنمیومد دیگه ، تصمیم گرفتم چیزی نگم و سعی کنم از وضعیت پیش اومده لذت ببرم!
- این لوله آفتابه رو بکن تو دهنت مرتیکه و بلند بگو گه خوردم دیگه از این غلطا نمیکنم ...
جاتون خالی آفتابهه انگار تازه استفاده شده بود ، هرچی خواستن انجام دادم که یهو یکیشون یقمو گرفت و رفت برای سالتو ، البته منم کم نیاوردم و بدل اومدم و خودمو محکم کوبیدم زمین، یکیشون با یه صدایی که منو یاد ممد بروسلی محلمون میانداخت اومد به سمتم ، پرید بالا و از ارتفاع ۳ متری با زانو اومد روکمرم ، اینجا بود که دیگه واقعاً به گُه خوردن افتادم ، خیالم راحت شده بود که دیگه باهام کاری ندارن که انبوهی از گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده و تف و اخ تف و لنگه کفش آمیخته به فُحشای آبدار هجده به بالا و کمر به پایین به سمتم سرازیر شد ، چاره ای نبود تنها کاری که میشد کرد این بود که بازم سعی کنم از وضعیت پیش اومده لذت ببرم.
خدا رسوند یه اراذل دیگه رو که بی خیال ما شدن رفتن سراغ اون ، از موقعیت استفاده کردم و خودمو رسوندم به ماشینم ، داشتم دنبال سوئیچ میگشتم که یه آقایی زد پشتم که...
- به به آقای سوسول خوشتیپ ، مد جدیده؟ شما قرتیا فکر کردین میتونین با این ازگل بازیاتون امنیت اخلاقی مملکتو ضایع کنین؟
از تو شیشه ماشین دیدم یکی از برادرای امنیتی اخلاقیه ، یه نگاهم به خودم انداختم ، یه کُت که دیگه آستین نداشت و موهای سیخکی که با گوجه فرنگی و زرده تخم مرغ و اخ تف حالت باحالی بخودش گرفته بود و ...
+ سرکار بخدا من اینطوری که میگین نیستم به جون مامانم راس میگم.
- خفه بابا همتون همینو میگین غربزده های ماهواره ای ، آهای سرکار کتول آبادی اون لپ تاپو بیار ببینم سابقش چیه این جوجه فوکولی، تو هم بده ببینم کارت شناسایی رو....
- کتول آبادی ، بزن حسن دربندی فرزند داریوش ...
یه نیم ساعتی میگذره تا بالاخره کانکت میشه به دولت الکترونیک خودمون و در کمال ناباوری کتول آبادی میگه قربان سابقه داره ، قبلاً هم بخاطر پوشیدن مانتو تنگِ بالایِ باسنِ چسبِ جیگری بهش تذکر داده بودیم !!!!!
من فقط به این فکر میکردم که سعی کنم از وضعیتی که داره برام پیش میاد چه جوری لذت ببرم.....
الان که نیمی از سال ۲۰۰۷ میلادی گذشته ، مرور می کنیم آمار جالبی که درپایان سال ۲۰۰۶ بدست اومده و منتظر پایان سال ۲۰۰۷ می مونیم تا مقایسه کنیم آنها را. حال از چه بابت ، خودمان نیز نمیدانیم، باشد تا قدری بتفکریم![]()
جهان در پایان سال ۲۰۰۶ :
جمعیت : آسیایی ۵۷٪ ، اروپایی ۲۱٪ ، آمریکایی ۱۳٪ ، آفریقایی ۸٪( اگه ۱۰۰ نشد برای رند شدنشه ، گیر نده)
جنسیت : زن ۵۲٪ ، مرد ۴۸٪ (احتمالاً درصد دوجنسیتی کمتر از ۱٪ بوده)
تمایلات جنسی : ناهمجنسگرا ۸۹٪ ، همجنسگرا ۱۱٪
درآمد : ۶٪ مردم صاحب ۵۹٪ ثروت دنیا هستند و همگی نیز آمریکایی هستند.
تحصیلات : ۷۰٪ تحصیل نکرده ، ۱٪ (فقط ۱٪) دارای تحصیلات دانشگاهی.
زاد و ولد : ۱٪ درحال مرگ ، ۲٪ درحال متولد شدن.
چند نکته جالب دیگر:
- اگر تاکنون از آسیبهای جنگ ، تنهایی در سلول زندان ، عذاب شکنجه و گرسنگی در امان بوده اید ، وضعیت شما از ۵۰۰ میلیون نفر در دنیا بهتر است.
- اگر میتوانید بدون ترس از زندانی شدن یا مرگ به مسجد یا کلیسا بروید ، وضع شما از سه میلیون نفر در دنیا بهتر است.
- اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، اگر کفش و لباس دارید، اگر تختخواب و سرپناهی دارید، در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد.
- اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيبتان پول داريد، شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد.
- اگر شما اين نوشته را میخوانيد، از سه خوشبختى بهرهمند هستيد:
1- يک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.
قورباغه رو قورت بده!!!
همین یکی دوسال پیش بود که این کتاب افتاده بود تو بورس و همه جا حرفش بود و ما هم علیرغم اینکه اصلاً علاقه ای نداشتیم قورباغه قورت بدیم ، خریدیم و خواندیم.![]()
یه مدت ملت چقد قورباغه می خوردن فِرت و فِرت. هرکی از کنارت رد میشد بوی قورباغه می داد دهنش.
یادته شما؟ ![]()
ما که هر کاری کردیم نتونستیم قورتش بدیم ، حتی دوستان خواستند استفاده ابزاری کنند ، گفتند این یکی رو سعی کن قورت بدی چون یانگوم! درست کرده با ادودیه کره ای و با کمک بقیه جواهرات قصر! بانو چویی هم تستش کرده ![]()
![]()
الان هم منتظریم یکی پیدا شه یه کتاب بنویسه که چه جوری و ازکجای قورباغه خودمون رو برهانیم، هرچند اینجا هم جای شما سبز ، بدمکانی نیست![]()
بعداً به احتمال خیلی ضعیف در این مورد بیشتر مینویسیم.
عشقه آقا! زن و مرد و مذهب و این حرفا نداره! عاشق نشدی درک نمیکنی! همین


طفلکی دخترک خبرنگار یاد خاطراتی افتاده با دیدن این صحنه
ای دل خبر نداری که بوسه آتشین آرزوست مرا![]()
تنبور و تار و آغوش همنشین آرزوست مرا ![]()
یه عکس هم از این آقا میذاریم کسی فک نکنه ما نسبت به شخص خاصی نظر خاصی داشتیم

آخرش آوازمو نشنید و رفت ![]()
گل عشقو از تو قلبم چید و رفت![]()
سفری تو طالعم افتاده بود
تو نگاه کن قلب من چه ساده بود![]()
قوانین جدید راهنمایی رانندگی اثر علی درخشی رو هم ببینید.
یادآوری فرهنگ (۶)
آشغال خونه یا مغازه رو فِرت ننداز تو جوی آب سر کوچه ، این سیصد بار
|
|