|
یک جرعه عطش
|
||
|
وب نوشته ها |
كنه هم مخلوق خداست ، خلق هر مخلوقي هم حكمتي داره ...
خوب ببينيم اينجا چه خبره ،
+: بله كاري داشتيد؟
++:اِهه صابخونه من فرزانم شما بنده رو دعوت كردي اينم كارتتون ![]()
+:خوب بفرما تو دم در بده
++: متشكرم اما نفرموديد چه خبره؟
+: برو تو مي فهمي انقدم سوال نكن![]()
اينجاروباش مثل اينكه جمشون جمه فقط منو كم داشتن. نه انگار ساويزم نيست سلام ، سلام به همگي ![]()
نازنين: سلام ، خوش اومدي گلم ، من هميشه به يادت هستم![]()
فروغ: نازنين جون يكي از قلباي من افتاده تو نديديش؟[اين قلبا هستن كه دنبال فلش موس آويزونن، اونارو ميگه] ميشه جيباي وبلاگتو بگردي؟![]()
توحيد: دنبالش نگرد يه كد بهت ميدم برو ازون بهترشو بساز![]()
فروغ: ايشششش . بدم مياد از آدماي بي وفا. آخه به همين راحتي؟ به توهم ميگن آدم، بي احساس ...![]()
++: بي خيال فروغ جان من خودم مي گردم پيداش مي كنم ، شما خودشو ناراحت نكن
مريم(شاپرك خائن): آه بالاخره اومد. سلام ساويزم چرا انقدر دير اومدي مگه نگفتم ساعتتو كوكش كن![]()
ساويز: سلام به همگي ، ببخشيد پرواز كنسل شد پياده از عسلويه اومدم اينه كه يه مقدار دير شد به فرزاد گفته بودم پرواز ايران اير بگيرا... راستي فرزان جون كم كم داره پول كرايه خاور جور مي شه. همين روزا ابروهاتو مي بريم آرايشگاه ولي نمي دونم با اين ريشات چيكار كنم اون كه كمرشكنم كمه براش...![]()
++: مرسي ساويز جون لطفت كم نشه. ايشالا جبران مي كنم![]()
سحر: سلام به همگي چطورين؟
نيما: سلام سحر خانوم پس كلاهت كو؟ تو اتوبوس جا گذاشتي؟![]()
سحر: ترجيحاً كلاه نذاشتم ضمناً من هيچوقت كلاه سرم نمي ره هيچكس هم نمي تونه سرم كلاه بذاره
نيما: اِاِاِ چشمم روشن آقا فرزان تو اينجا چيكار ميكني خجالت نمي كشي؟![]()
مريم: واقعاً كه با ين سن و سال بايد هم خجالت بكشه ![]()
++: سلام سارا جون اه ببخشيد نيما جون چطوري؟ نكبت چرا انقد اس ام اس تكراري مي فرستي درضمن آدمي كه يه پاش اهوازه يه پاش تبريزه يه پاش اردبيله يه پاش سنندج كارش هم گير بابله زبون درازي نمي كنه جيگر![]()
نيما: چشم
آناهيتا: ببخشيد يادم رفت اسمم رو عوض كنم يه لحظه...
زهرا(آناهيتا): بله آقا فرزان ايشون هم سكوت كنه بنده شمارو لو مي دم به جون حسين آقا راس مي گم![]()
جوجو: اه به جاي اين حرفا يه كم به همديگه انرژي مثبت خيرات مبرات كنين![]()
آباد: خوب عزيزان همگي جمع شيد اين جلو تا من قدم به قدم راه رسيدن به موفقيت رو براتون بگم
ساويز: بابا ول كن موفقيت كيلويي چنده .. اگه اجازه بدبین یه مطلب درمورد گلشیفته آوردم براتون بگم یه چیزی هم درمورد لیلا ........
مریم: باز شما شروع کردی ؟ .... بذا ببینیم نظر ایشون راجع به چیه....
آباد: اوكي تيك ايت ايزي حالا كه دوس ندارين موفق شين يه كم آشپزي بهتون ياد مي دم ، ببينيد عزيزان، قورباغه رو نبايد ييهو بندازين تو آب جوش چون چي؟ داغش مي شه مي پره بيرون ، با ماكاروني فرق مي كنه ، بايد بندازيش تو آب سرد بعد زيرشو روشن كني تا كم كم بپزه.
ميرناصر بوذري: در ضمن آباد جان ضمن اينكه حرفاي شمارو همچي بگي نگي تاييد مي كنم بايد به عرض برسونم قورباغه رو اگه قورت هم بدي جواب مي ده
++: راستي صابخونه آقاي عشق حسينو دعوت نكردي؟ نديدمش
+: دعوت بود ولي اس ام اس داد كه دارن تكيه مي زنن براي ماه محرم نمي تونه بياد
++: خداوند ايشون رو مأجور بدارد
هليا: حالا تكيشون كجا هست ما هم بريم قمه بزنيم![]()
نازنين: قمه براي چي گلم به تو چه كه اون نمي فهمه درسته كه من خودم عاشقم اما به جون مامانم تاحالا نه آيينه شكستم نه پشت پنجره نشستم كه تب كنم چه برسه به اينكه بخوام قمه بزنم واااي فروغ فك كن
فروغ: ولم كن حوصله ندارم پيدا نشد اعصابم خورده
جوجو: آقاجان ببينيد اينجا همتون هرچي خواستيد گفتيد من هيچي نگفتم ، گريه مي كنيم چون به ما مي گيد زياد حرف مي زني
ميلاد: گريه نكن آجي ، داداشي ميلاد اينجا ميشينه تو براش تا صب حرف بزن ، اصلا برو روي همه اين برفا راه برو تا رد پاهات بمونه روش
ميلاد: سلام فرناز خانوم خوبي؟
فرناز: سلام ميشه بگي اين قالبمو [فك كنم منظورش پالتوشه] كجا آويزون كنم خيلي سنگينه ، البته بگما سنگين هست ولي خيلي قشنگه مگه نه؟![]()
++: بله همينطوره من ميرم بازي پرسپوليس استقلالو ببينم، بااجازه ، اِ سالي جون شما هم اينجاييد
سالي جون: آره اومدم يه چن تا عكس از دختراي ايروني بگيرم واسه لينك باكسم، اشكالي داره؟
++: من چي بگم از خانوما بپرسين من كه مي دونين...
مريم: سالي جون براي چي عكس بگيري من خودم هميشه آلبومم همرامه همه مدل عكسم از خودم گرفتم مگه نديدي
سالي جون: ببينم .... بدنيست ولي چرا همش يه ژسته ...
مريم: آخه اين بهم مياد ببين [ مريم مي چرخه يه كم سرشو رو به بالا متمايل به عقب برميگردونه و كمي لبخند مليح بطوريكه دندون عقلش مي زنه تو چشم ..] ![]()
+:آقاي فرزان كيه؟ گوشي تلفنو برداره
++: مرسي ، الو بفرماييد ، فرزانه تويي چي شده چرا نيومدي ؟ .... آره بابا نيما هم اومده......... من چه مي دونم چه رنگي دوست داره ... آها راستي نيما كوررنگي داره رنگ لباست مهم نيست ولي بازم بهت مي گم تو بيخودي بخودت گرفتيا از فكرش بيا بيرون ....... ديوونه هي من نمي خوام بگم كه ناراحت نشي ... نمي ذاري كه... اون لبخندش به روي ماه تو نبود ... به خاطر نگيني كه چسبونده بودي به دندونت خندش گرفته بود خودشو كنترل كرد...... آخيش پس نمياي؟
نازنين: بي رحم اين چه وضعه حرف زدن با يه عاشقه من برم تا خودشو نكشته به دادش برسم به تو هم ميگن آدم؟![]()
فروغ: نازي صبر كن منم ميام هركي قلب منو پيدا كرد برام آف بذاره باي تا هاي![]()
آرزو: درنگاه کسانیکه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیري کو چکتر خواهی شد .
بهار: خوش اومدي گلم بازم به ما سربزن هميشه به يادت ، يكي اين چراغو از دست من بگيره خسته شدم.![]()
شرمين: من نفهميدم كي فرزانه س كي زهراس كي آناهيتاس كي فرهاد كي ساويز اصلا اينجا كي به كيه؟![]()
باباعظيمي: عزيزان من دختراي گلم پسراي سنبلم اول ازاينكه نمي تونم به همتون سر بزنم عذرخواهي مي كنم بعدش هم عذر خواهي مي كنم كه بايد زود برم چون فروغ [يه فروغ ديگه] كه يه مادر نمونه س حالش خوب نيست بايد برم عيادتش![]()
همهمه: چي شده .... خدابدنده.... بچه ها پاشين همه بريم ..... ضايع نيست بابا يه عيادته ثواب هم داره .... پس مهموني امشب چي مي شه .... اصلا مناسبتش چي بود ...
+: اشكال نداره بحث امشب باشه براي يه وقت ديگه قرار بود كه بشينيم فكرامونو بذاريم رو هم يه سايت درست حسابي راه بندازيم و روي ياهو و گوگل و بقيه رو كم كنيم حالا دير نمي شه فرصت زياده![]()
اين ماجرا ادامه دارد...
سه شنبه ۲۶/۱۰/۱۳۸۵ ساعت ۱۳:۳۰ ظهر
شنیدی می گن عشقش دم دستشه ؟ آره ؟
این فرزانه خانوم دخترعموی منو می گن
بله همین فرزانه خانوم
نشد ما رو با یکی از دوستامون ببینه و عاشقش نشه ...![]()
بگذریم ، یه داستانی هست که جالبه شاید شنیده باشید اما اینجا می نویسمش که یادم نره ، این داستان بیشتر در مواقع ناچاری کاربرد داره :
شیخی قصد مسافرت و زیارت می کنه و قبل از حرکت یکی از دوستاش ازش درخواست می کنه که ای شیخ گرفتاریهای من زیاده و فرصت سرزدن به خواهرانم رو ندارم اگه تونستی در مسیر به اونها سر بزنی و سلام من رو برسون و جویای احوالشون شو ….دمت گرم ...
شیخ هم قبول می کنه و راه میافته...
به آبادی محل سکونت خواهر اولی (مثلاً آسیه خانوم) می رسه و به سراغشون می ره تا ببینه مشکلی نداشته باشن. خلاصه اینکه آسیه خانوم مشکلی نداشت و فقط از شیخ خواست دعا کنه تا بارون بیاد چون گندم زیادی کاشتن و اگه بارون نباره بدبخت می شن... ![]()
به راهش ادامه می ده و می رسه به آبادی بعدی که خواهر دومی (مثلاً خدیجه خانوم) اونجا زندگی می کرد. خدیجه خانوم هم مشکل حادی نداشت و فقط از شیخ خواست تا دعا کنه که بارون نباره ، چون سقف طویله شون خراب شده و گوسفنداشون سرپناهی ندارند و اگه بارون بیاد ... ![]()
![]()
به راهش ادامه می ده ، زیارتش هم انجام می ده و برمی گرده و دوستش به سراغش میاد و روبوسی و زیارت قبول و این حرفا و ... از وضعیت خواهراش سوال می کنه .
شیخ هم در جواب می گه : هردو خوب و سلامت بودند و مشکل خاصی نداشتند ، ولی چه بارون بباره و چه نباره تو یکی خوارت گاییده ست ...![]()
یکشنبه ۱۰/۱۰/۱۳۸۵ ساعت ۱:۳۰ بامداد (عیدقربان)
این متن از وبلاگ http://8hellion8.blogfa.com اقتباس شده
توجه ***************** توجه
یکشبه ۱۰/۱۰/۱۳۸۵ ساعت ۱:۱۰ بامداد (عیدقربان)
این متن از وبلاگ http://8hellion8.blogfa.com اقتباس شده
هوا سرد بود ...
یکشنبه ۱۰/۱۰/۱۳۸۵ ساعت ۲:۳۰ بامداد (عید قربان)
این متن از وبلاگ http://mahnaz1370.blogfa.com اقتباس شده. قشنگه بخونید
؟؟WHO IS A REAl FRIEND
بامداد روز شنبه نهم دیماه ۱۳۸۵ شمسی مصادف با سی ام دسامبر ۲۰۰۶ میلادی و نهم ذیحجه ۱۴۲۷ قمری این خبر اعلام شد که " صدام حسین اعدام شد " با استفاده از سیستم طناب دار. البته خودش درخواست تیربارون رو کرده بود. اما تا حالا که تصویری از صحنه آویزون شدن صدام از طناب دار پخش نشده و همه تصاویر و فیلمها فقط صحنه انداختن طناب به گردن نامبرده که حتماً صدام بوده رو نشون دادن. شاید بقیشو وقتی مونتاژش تموم شد پخش کنن.

|
|