تبليغاتX
یک جرعه عطش
 
یک جرعه عطش
 
 
وب نوشته ها
 
جمعه ۲۷/۱۱/۱۳۸۵ ساعت ۱۳:۱۰

امروز به مناسبت گرامیداشت روز والنتانگه ... وال دیسنیه ... چه می دونم تایتانیکه ... حالا هرچی که هست (همین روز منکراتیا!!!) حراج کردیم تو یه پست دوتا مطلب گذاشتیم ... احتیاجی هم به تشکر نیس ما از اولش هم لارج بودیم مث دریا 

خوب اول یه داستان (خوندن این داستان برای افراد زیر ۵ و بالای ۱۰۰ سال توصیه نمی شه) :

تو چرا دُمت درازه؟

احتمالاً شنیدید یا یه جورایی باهاش برخورد داشتید ، ولی چون جالبه و مورد استفاده زیادی داره !!! اینجا می نویسمش:

روایت کرده اند در جنگلی شیر و روباه و الاغ و حیوانات دیگری در کنارهم با صلح و صمیمیت زندگی می کردند ، جناب شیر علاقه شدیدی به الاغ داشتند و هر وقت که ایشون رو می دید ، صداش می کرد و ازش ایراد می گرفت که " تو چرا دُمت درازه؟" و با همین بهانه و بعنوان تنبیه ، ترتیب الاغ رو می داد.

خلاصه الاغ بیچاره هم دیگه خودشو به این رویه وفق داده بود و هر وقت آقاشیره صداش می کرد دُمش رو می داد بالا و همونجوری عقب عقب می اومد طرف سلطان!

(بعضی حیوانات دگراندیش روایت کرده اند: "آقای الاغ نیز خودش بدش نمی اومد و دائماً اطراف جناب شیر پَرسه می زدند" !!!!)

روباه که مشاور شیر بود و از دوستان صمیمی ایشون ، نگران شده بود که این وضعیت ممکنه برای جنگل خطرناک باشه و جنگلای همسایه و از اون بدتر حیوانات رقیب از این قضیه سوءاستفاده کنن و دیگه از "سلطان شیر" حساب نبرند.

توضیحاً این عمل در قوانین جنگل جرم به حساب نمی اومد و گرنه رقبا بی درنگ یه پرونده روابط نامشروع برای سلطان درست می کردند و با یه تجمع اعتراض آمیز از سلطنت ورش می داشتن !!!

روباه هم بعد از کلی تفکر طی یک نشست محرمانه به جناب شیر راه حلی رو جهت خروج از بحران ارائه می ده و قرار می شه که سلطان هر بار یه ایراد تازه از الاغ بگیره و از بهونه های تکراری پرهیز کنه و اینجوری همه سروصداها بخوابه!!!!

فردای این نشست جناب شیر الاغ رو صدا میزنه ،

الاغ بیچاره هم [عقب عقب با دُم بالازده]میاد به سمت شیر : در خدمتم قربان

برگرد الاغ عزیز کار دیگه ای باهات دارم

الاغ که اونروز یه مقدار بی حال به نظر می رسید با نیش باز برمی گرده (البته اون موقع حیوانات خاله زنک می گفتند که داره عشوه خرکی میاد!!! )

الاغ جان من یه سیب می خوام ، میشه لطف کنی و برام بیاری [قراره که اگه سیب قرمز بیاره ، شیر بگه من زرد می خواستم و برعکس و این بشه بهونه اونروز سلطان برای گاییدن خر ]

الاغ هم که ظاهراً از طریق نیروهای نفوذی از کل نشست محرمانه دیشب شیر و روباه خبردار شده بود بلافاصله سوال می کنه : زرد یا قرمز قربان؟

جناب شیر هم بهت زده (و بعدش غضبناک) به روباه نگاه معنی داری میاندازه و با خشم به الاغ می گه :

اصلاً برگرد ببینم تو چرا دُمت درازه؟!!!!

[می گن بعدها سی دی!!! شیر و الاغ به تیراژ وسیعی در بین حیوانات جنگل پخش شد و جناب شیر بخاطر این رسوایی از مقام خود استعفا شد!!!!]

 


دوم یه مطلب جالب از یه سایت باحاله ، توضیح اینکه این سایت یه بخش فرهنگی داره که یه سری برنامه های گردشگری خیلی زیبا داخل ایران داره و ارزشش رو داره که نگاهی به برنامه هاشون بندازید ، این شما و این سایت پردازندگان

sasha می نویسد "بچه كه بوديم همش بهمون ميگفتن: «چاقو... برو بچه دماغو!» و ما ميخنديديم بدون اينكه معني واقعي اين عبارت و رابطه چاقو با دماغ رو بطور دقيق متوجه باشيم! بعدها وقتي يكي از بچه‌هاي فاميل زد و جراح پلاستيك شد، تازه فهميديم دنيا دست كيه و می شه به «دماغ» هم به عنوان يك منبع درآمد آبرومندانه نگاه كرد و نونِ شبِ زن و بچه رو از دماغ اين و اون تهيه كرد! اين روزها هم كه ماشالله مد شده هر خانمي براي اينكه دلبرتر و دلرباتر و تودل بروتر بشه (‌و در بعض‍ي مواقع فقط براي اينكه جلو پاشو ببينه تا زمين نخوره!!‌)‌ دماغ نازنين رو ميفرسته زير چاقوي تيز آقاي جراح! البته جاي شكرش باقيه كه يك سري از خانومها بعد از عمل جراحي، خوشگل‌تر كه ميشن هيچ، يه سه چهار كيلو هم وزن كم ميكنن!

حالا از دماغ كه بگذريم، بعضي‌ها از روي چشم و هم‌چشمي ميرن سينه‌هاشون رو هم بزرگ ميكنن!! البته همه ميدونيم كه خرج هركدوم از اين عملها خدا تومنه، اگر چه بعضي‌ها راهشو بلدن و عمل‌ها رو دوتا يكي ميكنن! مثلا خانومه با دماغ گنده ميره پيش دكتر و با ارائه يكسري شعرهاي انقلابي به دكتر ميگه:
دكتر جون قربون دستت! بي‌زحمت از «اينجاي ما» بكاه و بر «اونجاي ما» بيفزا‌...!
دكترهاي ايراني هم كه قربونشون برم كارشون رو خوب بلدن...! بعد از عمل هم... من نميگم چي ميشه! خودتون احتمالا ميتونين حدس بزنين!:
- زن؟ خجالت بكش! يقه‌ تو درست كن! دماغت معلومه!
- آقاي دكتر، ديگه نميتونم به بچه‌ام شير بدم. هرچي «فين» ميكنم باز هم گشنه ميمونه...!
حالا همه اينا به كنار، من نگران اون روزي هستم كه اين دماغهاي پلاستيكي كمياب ميشه و بايد تو ناصرخسرو و كوچه پشت شهرداري دنبالشون بگردي!:
- دماغ مايكل جكسوني تموم كرديم! ولي خواستي، دوتا از اين دماغ الويسي‌ها بهت ميدم ببر نصف قيمت!

- شرمنده! فابريكشو نداريم، ولي اينا بازار مشتركيه! خيلي خوب زدن! دماغ خودم هم از هميناس! نيگا...!

- جون تو يه دماغ دارم آكِ آك! مال يه خانوم دكتر بوده! باهاش فقط کریستین دیور بو ميكرده! تَقه نخورده جونِ تو! خودش قسم ميخورد كه يه بارم حتي انگشت توش نكرده! حالا خدا شاهده قيمت خريدمو بهتون دادم! شما ببر، مشتري ميشي!

خوب تا بعد ....


 |+| نوشته شده توسط فرزان  | 

شنبه ۲۱/۱۱/۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۳۰ قبل از ظهر

 

یکی یه شب می خوابه وخواب خدا رومی بینه

 

خواب می بینه که همیشه خدا به همراه اونه

 

تو جاده ها ی زندگی خدا می رفته پا به پاش

 

کنار ردپای اون پای خدا تو جاده هاش

 

یه روز به فکرش می رسه پشت سرش نگا کنه

 

جای پای خودش رو ازمال خدا جدا کنه

 

به زندگی دیروزش یه نگاه خوب می کنه

 

ولی با دیدن یه چیز خیلی تعجب می کنه 

 

جاده های سختی رو که دوباره از نو می بینه

 

می فهمه که تو اون روزا فقط جای پای اونه 

 

با یک زبون گله مند و آه و شکوه ی شدید

 

می خواد خدا بدونه که جای پای اونو ندید

 

رو می کنه سوی خدا کلی شکایت می کنه

 

کم شدن جا پا ها رو بازم حکایت می کنه 

 

ولی خدا ندا می ده : که این نه رسم دیدنه

 

اونی که تو دیده بودی فقط جای پای منه

 

فکر می کنی تو سختیا تو تنهایی راه اومدی؟

 

نه! بلکه پیش مشکلات تو خیلی کوتاه اومدی 

 

اون روزای سخت ستم من توی آغوش خودم

 

از روی پلهای بلا تنها عبورت می دادم

 

دست تو تو دستای من پاهای تو رها بودن

 

هردو پاهات تو مشکلات ازروزمین جدا بودن 

 

حالا ببین که حتی باز تو جاده های مشکلات

 

تو روی دستای منو منم همیشه پابه پات

کاری از : سحر


 |+| نوشته شده توسط فرزان  | 
چراغ رو هم می شه گذاشت رو زمین و با بروبچز دورش جمع بشی و بگی عجب نوری داری تو ، بابا تودیگه چی هستی و ... ، هم می شه بگیریش بالا و راه درست رو باهاش پیدا کنی و بری تا خود مقصد ، آره؟

خوب اینم از این ... تموم شد ... یا حسین (ع)

همگی خسته نباشید اجرتون هم با آقا ابا عبدالله(ع)

همه اونایی که :

سینه زدن ... زنجیر زدن ... قمه زدن ... داد زدن ... علامت بلند کردن ... پیرهن پاره کردن ... نذری دادن ... سر گاو و گوسفند بریدن ... حتی،

حتی اونایی که نشستن و فکر کردن که چرا و برای چی ؟ این عزیز کی بود ؟ چه هدفی داشت؟ این همه عشق به کی بود؟ حرفاش چی بود؟ دلش چی می خواست که بخاطرش این همه گذاشت و گذشت؟

ما کی بودیم؟ شنیدیم که چی می گفت؟  چی می خواست؟ کجا باید بریم؟ شناختیمش؟

راس می گه دکتر شریعتی که نشناسیمش بهتره چون این شناخت مسئولیت داره ، مسئولیتش هم خیلی سنگینه ، آره اینجوری بهتره ... بریم ببینیم بقیه چیکار می کنن ماهم انجام بدیم ... اینم بگیم که خود آقا درست و غلطشو هر چی باشه می پذیره و پیش خدا شفاعتمونو می کنه که ازمون قبول کنه ... ها؟ بهتر نیست؟ اینم یه راه دیگه ...

خدایا کمک کن تا درک کنیم به ما بنده هات چی رو می خواستی بفهمونی که بخاطرش به قربانی شدن عزیزترین هات رضایت دادی.

خدایا کمک کن تا عزاداریهای ما از مسیری که تو دوست داری منحرف نشه.

خدایا تو که می دونی بنی آدم عشقش خرسواریه ، پس خداوندی کن و یه حال اساسی بده ، خر شیطون رو از دور و بر ما دورکن تا یه وقت سوارش نشیم.


 |+| نوشته شده توسط فرزان  | 
 
  بالا