تبليغاتX
یک جرعه عطش
 
یک جرعه عطش
 
 
وب نوشته ها
 

شنبه ۲۱/۱۱/۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۳۰ قبل از ظهر

 

یکی یه شب می خوابه وخواب خدا رومی بینه

 

خواب می بینه که همیشه خدا به همراه اونه

 

تو جاده ها ی زندگی خدا می رفته پا به پاش

 

کنار ردپای اون پای خدا تو جاده هاش

 

یه روز به فکرش می رسه پشت سرش نگا کنه

 

جای پای خودش رو ازمال خدا جدا کنه

 

به زندگی دیروزش یه نگاه خوب می کنه

 

ولی با دیدن یه چیز خیلی تعجب می کنه 

 

جاده های سختی رو که دوباره از نو می بینه

 

می فهمه که تو اون روزا فقط جای پای اونه 

 

با یک زبون گله مند و آه و شکوه ی شدید

 

می خواد خدا بدونه که جای پای اونو ندید

 

رو می کنه سوی خدا کلی شکایت می کنه

 

کم شدن جا پا ها رو بازم حکایت می کنه 

 

ولی خدا ندا می ده : که این نه رسم دیدنه

 

اونی که تو دیده بودی فقط جای پای منه

 

فکر می کنی تو سختیا تو تنهایی راه اومدی؟

 

نه! بلکه پیش مشکلات تو خیلی کوتاه اومدی 

 

اون روزای سخت ستم من توی آغوش خودم

 

از روی پلهای بلا تنها عبورت می دادم

 

دست تو تو دستای من پاهای تو رها بودن

 

هردو پاهات تو مشکلات ازروزمین جدا بودن 

 

حالا ببین که حتی باز تو جاده های مشکلات

 

تو روی دستای منو منم همیشه پابه پات

کاری از : سحر


 |+| نوشته شده توسط فرزان  | 
 
  بالا