|
یک جرعه عطش
|
||
|
وب نوشته ها |
سه شنبه ۲۶/۱۰/۱۳۸۵ ساعت ۱۳:۳۰ ظهر
شنیدی می گن عشقش دم دستشه ؟ آره ؟
این فرزانه خانوم دخترعموی منو می گن
بله همین فرزانه خانوم
نشد ما رو با یکی از دوستامون ببینه و عاشقش نشه ...![]()
بگذریم ، یه داستانی هست که جالبه شاید شنیده باشید اما اینجا می نویسمش که یادم نره ، این داستان بیشتر در مواقع ناچاری کاربرد داره :
شیخی قصد مسافرت و زیارت می کنه و قبل از حرکت یکی از دوستاش ازش درخواست می کنه که ای شیخ گرفتاریهای من زیاده و فرصت سرزدن به خواهرانم رو ندارم اگه تونستی در مسیر به اونها سر بزنی و سلام من رو برسون و جویای احوالشون شو ….دمت گرم ...
شیخ هم قبول می کنه و راه میافته...
به آبادی محل سکونت خواهر اولی (مثلاً آسیه خانوم) می رسه و به سراغشون می ره تا ببینه مشکلی نداشته باشن. خلاصه اینکه آسیه خانوم مشکلی نداشت و فقط از شیخ خواست دعا کنه تا بارون بیاد چون گندم زیادی کاشتن و اگه بارون نباره بدبخت می شن... ![]()
به راهش ادامه می ده و می رسه به آبادی بعدی که خواهر دومی (مثلاً خدیجه خانوم) اونجا زندگی می کرد. خدیجه خانوم هم مشکل حادی نداشت و فقط از شیخ خواست تا دعا کنه که بارون نباره ، چون سقف طویله شون خراب شده و گوسفنداشون سرپناهی ندارند و اگه بارون بیاد ... ![]()
![]()
به راهش ادامه می ده ، زیارتش هم انجام می ده و برمی گرده و دوستش به سراغش میاد و روبوسی و زیارت قبول و این حرفا و ... از وضعیت خواهراش سوال می کنه .
شیخ هم در جواب می گه : هردو خوب و سلامت بودند و مشکل خاصی نداشتند ، ولی چه بارون بباره و چه نباره تو یکی خوارت گاییده ست ...![]()
|
|