|
یک جرعه عطش
|
||
|
وب نوشته ها |
ماشینو روشن میکنم ، چراغ هشدار بنزین روشنه ، تصمصیم میگیرم قبل از اینکه برم سر قرار(فکر بد نکنین ، قرار کاریه!) یه سری به پمپ بنزین بزنم ، وارد بزرگراه میشم ، هنوز تو دنده سه بودم که صدای نکره ای از پشت بلندگو داد میزنه: پیکان سفید تهران الف بزن کنار ، مات و مبهوت یواش میرم کنار و توقف میکنم...
+ سلام جناب سروان ، چی شده؟
- سلام و کوفت ، بیا پایین کارت شناسایی ، گواهینامه ، معاینه فنی ، کارت ملی ، کارت سوخت ، مجوز طرح ، عقدنامه و بقیه مدارکت هم بده بیاد
+ آخه سرکار چی شده ، اینجا که تا دیروز طرح نبود، من که تنهام عقدنامه واسه چی؟
- حرف نزن بینیم بــــــــــــا ، همینارو بده فعلاً، این بیست هزارتارو هم پرداخت میکنی تا یادت بمونه مدارکت همیشه همراهت باشه
یه نفر دوربین بدست میاد جلو یه نیگاه عاقل اندر سفیه میندازه به من و رو به افسر میگه: اینه قربان؟ بگیریم؟ باید زودتر بگیریما وگرنه برای پخش نمیرسه دوباره....
- آره ، بگیر
+ چی رو بیگیره جناب سروان ؟ دوربین مخفیه؟ آقاجان ولمون کن بریم ما کاروزندگی داریم برید سراغ یکی دیگه ....
- پلیس بزرگراهه ، شما مثل اینکه متوجه نیستی برادر ، یه ساعته داری تو اتوبان لایی بازی میکنی ، فکر میکنی شهر هرته؟ آره؟
از تو بیسیم : سرهنگ جون قربونت برم چرا اینو گرفتی ، یارو داره میره تو وایسادی به کی گیر دادی برادر؟ هلیکوپتر ماهم داره بنزینش تموم میشه ، برمیگردیم پایگاه.
- آقا بگیر مدارکتو بزن به چاک ، ببین چه جوری وقت مارو تلف کردی طرف فرار کرد...
ازشون عذرخواهی میکنم ، قبض جریمه هم میذارم تو جیبم و میرم سمت پمپ بنزین. تو جایگاه از ماشین پیاده میشم ، عینک آفتابیمو رو صورتم جابجا میکنم ، یه نگاه یه وری میندازم به ماشینای اطراف و کارت سوختمو میچرخونم و خیلی باحال فرومیکنم تو دستگاه ، با چهره ای پر از غرور ، شروع میکنم به بنزین زدن ، یه صدایی که با قرقر موتور تریل قاطی شده از پشت داد میزنه: زود باش ما وقت نداریم بچه قرتی.
برمیگردم ، مثل فیلمای هندی با حرکت آهسته سرمو میچرخونم سمتش تا بهش بگم واستا تا نوبتت بشه جوجه! ولی با دیدن صحنه تصمیمم عوض میشه و از اینکه خیلی سریع تونستم خودمو متقاعد کنم از خودم تشکر کردم.
+ بله بله الان ، بفرمایین این خدمت شما...
خیلی وقت بود آدم با دو و نیم متر قد و یک و نیم متر پهنا ندیده بودم.
پول بنزینو که حساب کردم دیدم یارو نیست باخودم گفتم بیچاره ترسیده در رفته ، خواستم کارتو بردارم دیدم نیست ، تازه فهمیدم جریان چی بوده. سریعاً زنگ میزنم تا کارتو باطل کنم. حال میکنم و البته بیشتر تعجب میکنم که با اولین زنگ گوشی رو برمیدارن...
+ الو آقا کارت سوخت بنده رو دزدیدن ، می خواستم بی زحمت باطلش کنم.
- بله خواهش میکنم لطفاً یادداشت بفرمایین: پاکت کارت سوخت ، سند ماشین ، کارت ماشین ، کارت بیمه ، خلافی ، سند محل سکونت ، آخرین قبوض پرداخت شده آب و برق و تلفن و موبایل ، شناسنامه ، کارت ملی ، ملی کارت ، کارت پارسیان ، مهرکارت ، عقدنامه ، کارت پایان خدمت ، استشهاد محلی ، دفترچه خوابار ، گواهی عدم بدهی وام از کلیه بانکها ، تسویه حساب دارایی سال گذشته و خوداظهاری مالیاتی امسال ، همشون اصل با دوسری کپی از تمام صفحات بیارین اینجا ظرف ۲۴ ساعت باطلش میکنیم.
+ آقا چی میگی ، سه روز طول میکشه اینارو تهیه کنم.
- حالا شما بعضی هاشو هم نیاوردی اشکال نداره ، همینجا خشکه حساب میکنیم...
+ آخه برادر من تا ۲۴ ساعت دیگه که آقا دزده همه بنزین منو مصرف می کنه.
- بله میدونم این اقدامات برای شارژ چارماهه دیگه تونه اخوی ، ایندفعه که گذشت.
سریع می پرم تو ماشین تا برم مدارکو آماده کنم. ولی یاد قرارم می افتم. بی خیال میشم در ماشینو قفل میکنم و برمیگردم که ییهو حس میکنم کتفم با یه چیز نرمی برخورد میکنه ...
- آآآآآآآیییییییییی گنده بک ، کوری مگه؟ سینه م ترکید......
+ عذر میخوام آبجی ...
- چی چی عذر میخوام عوضی اراذل...
یهو با خروج این کلمه از دهن خانومه همه چیز بحالت سکون در میاد، جمعیت نگاهشون به سمتی میچرخه ، در امتداد نگاهشون ، نگاه من هم میچرخه ، سه تا پلیس هیکلی با نقاب به سمتم می اومدن...
- شنیدیم یکی از اراذل اومده این اطراف ...
خانومه مثل دخترکوچولوهایی که باباشونو دیدن پرید سمتشون و گفت آره برادرا، اوناهاش اون مرتیکه اونجاست... همه نگاهها به سمت من برمیگرده ، میچرخم و پشت خودمو نگاه میکنم ببینم این اراذله کیه ، ولی کسی نیست ، متوجه شدم چه بلایی داره به سرم میاد ، کاری از دستم برنمیومد دیگه ، تصمیم گرفتم چیزی نگم و سعی کنم از وضعیت پیش اومده لذت ببرم!
- این لوله آفتابه رو بکن تو دهنت مرتیکه و بلند بگو گه خوردم دیگه از این غلطا نمیکنم ...
جاتون خالی آفتابهه انگار تازه استفاده شده بود ، هرچی خواستن انجام دادم که یهو یکیشون یقمو گرفت و رفت برای سالتو ، البته منم کم نیاوردم و بدل اومدم و خودمو محکم کوبیدم زمین، یکیشون با یه صدایی که منو یاد ممد بروسلی محلمون میانداخت اومد به سمتم ، پرید بالا و از ارتفاع ۳ متری با زانو اومد روکمرم ، اینجا بود که دیگه واقعاً به گُه خوردن افتادم ، خیالم راحت شده بود که دیگه باهام کاری ندارن که انبوهی از گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده و تف و اخ تف و لنگه کفش آمیخته به فُحشای آبدار هجده به بالا و کمر به پایین به سمتم سرازیر شد ، چاره ای نبود تنها کاری که میشد کرد این بود که بازم سعی کنم از وضعیت پیش اومده لذت ببرم.
خدا رسوند یه اراذل دیگه رو که بی خیال ما شدن رفتن سراغ اون ، از موقعیت استفاده کردم و خودمو رسوندم به ماشینم ، داشتم دنبال سوئیچ میگشتم که یه آقایی زد پشتم که...
- به به آقای سوسول خوشتیپ ، مد جدیده؟ شما قرتیا فکر کردین میتونین با این ازگل بازیاتون امنیت اخلاقی مملکتو ضایع کنین؟
از تو شیشه ماشین دیدم یکی از برادرای امنیتی اخلاقیه ، یه نگاهم به خودم انداختم ، یه کُت که دیگه آستین نداشت و موهای سیخکی که با گوجه فرنگی و زرده تخم مرغ و اخ تف حالت باحالی بخودش گرفته بود و ...
+ سرکار بخدا من اینطوری که میگین نیستم به جون مامانم راس میگم.
- خفه بابا همتون همینو میگین غربزده های ماهواره ای ، آهای سرکار کتول آبادی اون لپ تاپو بیار ببینم سابقش چیه این جوجه فوکولی، تو هم بده ببینم کارت شناسایی رو....
- کتول آبادی ، بزن حسن دربندی فرزند داریوش ...
یه نیم ساعتی میگذره تا بالاخره کانکت میشه به دولت الکترونیک خودمون و در کمال ناباوری کتول آبادی میگه قربان سابقه داره ، قبلاً هم بخاطر پوشیدن مانتو تنگِ بالایِ باسنِ چسبِ جیگری بهش تذکر داده بودیم !!!!!
من فقط به این فکر میکردم که سعی کنم از وضعیتی که داره برام پیش میاد چه جوری لذت ببرم.....
|
|