|
یک جرعه عطش
|
||
|
وب نوشته ها |
عاشقش بودم ، يه روز تو محوطه دانشگاه وايساده بودم ناهار كوفت ميكردم ، از دور ديدمش ، داشت به سمت بوفه ميومد، لبامو پاك كردم و لقمه سيب زميني پيازداغو گذاشتم تو كيفم ، يه وري تكيه دادم به درخت و يكي از جزوه هامو باز كردم و وانمود كردم دارم ميخونمش ، نزديك شد ، اومد سمت من ، زيرچشي هواشو داشتم
، در كمال ناباوري با لبخند زيبايي سلام كرد ، خيلي صميمي و حين احوالپرسي دستشو به سمتم دراز كرد ، نيشم تا بناگوش باز شد ، به زحمت هيجاناتمو كنترل كردم و با روي باز جواب دادم :
سلام خاطره خانوم
، ممنونم شما خوبين؟ كه يهو ديدم اخماش رفت تو هم و از كنارم ردشد و چيشششششششش كنان رفت. برگشتم به سمتش كه ديدم برادرش پشت سر من منتظر خاطره خانومه! ....![]()
چيه؟ به دو تا چك چپ و راست كه نمي گن كتك!!!! ![]()
مطلب سوم پست قبل بنا به درخواست سردار رادان و اشاعه فساد نزد بي جنبگان و كج فهمان حذف گرديده است!!!
تفاوت ديدگاه و برداشت نادرست هميشه و در همه جا وجود داره ، چه می شود كرد.

|
|