تبليغاتX
یک جرعه عطش - خاطره!
 
یک جرعه عطش
 
 
وب نوشته ها
 
سه شنبه ۲۲/۸/۸۶ ساعت ۱۲:۰۰

عاشقش بودم ، يه روز تو محوطه دانشگاه وايساده بودم ناهار كوفت ميكردم ، از دور ديدمش ، داشت به سمت بوفه ميومد، لبامو پاك كردم و لقمه سيب زميني پيازداغو گذاشتم تو كيفم ، يه وري تكيه دادم به درخت و يكي از جزوه هامو باز كردم و وانمود كردم دارم ميخونمش ، نزديك شد ، اومد سمت من ، زيرچشي هواشو داشتم ، در كمال ناباوري با لبخند زيبايي سلام كرد ، خيلي صميمي و حين احوالپرسي دستشو به سمتم دراز كرد ، نيشم تا بناگوش باز شد ، به زحمت هيجاناتمو كنترل كردم و با روي باز جواب دادم :

سلام خاطره خانوم ، ممنونم شما خوبين؟ كه يهو ديدم اخماش رفت تو هم و از كنارم ردشد و چيشششششششش كنان رفت. برگشتم به سمتش كه ديدم برادرش پشت سر من منتظر خاطره خانومه! ....

چيه؟ به دو تا چك چپ و راست كه نمي گن كتك!!!!


مطلب سوم پست قبل بنا به درخواست سردار رادان و اشاعه فساد نزد بي جنبگان و كج فهمان حذف گرديده است!!!

 تفاوت ديدگاه و برداشت نادرست هميشه و در همه جا وجود داره ، چه می شود كرد.


 |+| نوشته شده توسط فرزان  | 
 
  بالا